صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ

دلت رو خالی کن از هر آنچه که زیبایی دنیا رو ازت گرفته

گاهی مرا صدا بزن ،حالا به هر بهانه ای

 بگذار عادتت شود ،دل را تو صاحب خانه ای

 وقتی صدایم می کنی، پرواکن از فرزانگی

 بیتاب شو مانند من ،گویی تو هم دیوانه ای...


نوشته شده در دوشنبه 29 فروردین 1390 ساعت 07:22 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

تولد همسری پنج شنبه بود . اما پنج شنبه و جمعه که اون شمال بود و دیروز هم که کار زیاد داشت و خسته .
بهش گفته بودم که اگه میتونه امشب بیاد خونه مون خبر بده که حدودا ساعت 4 اینا خبر داد که میتونه بیاد.
منم سریع رفتم و برای کادوها جعبه گرفتم و  یک کیک خوشمزه هم خریداری نمودم .

برای تولدش سفارش یه نوع بیسکویت داده بودم که باهاش اسمش رو و Happy Birthday رو درآورده باشند به علاوه ی چندین شکل دیگه از جمله بستنی ( البته بستنی هایی شبیه کیک یزدی!)، کیک تولد و قلب.
البته شاید هزینه اش به خودش زیاد نخوره ، اما من از کارهای متفاوت خوشم میاد . پیش خودم میگم این پول هم میاد و میره اما یاد اون کار میمونه.
خلاصه که قبل ازینکه همسری بیاد رفتم و روی میز کوچیکه ی پذیرایی یه سلفون انداختم و بیسکویت ها رو روی میز چیدم. خیلی قشنگ شد!
اسم همسری رو بالا به صورت یه هلال چیدم و بعد تولدت مبارک و دورش هم اشکال دیگه.

همسری حدودا 7 بود که اومد. بابا ماموریت بود و چند ثانیه بعد از اینکه در رو برای همسری باز کردیم و هنوز همسری از راه پله بالا نیومده بود، بابا هم از سفر برگشت و زنگ در رو زد.
دیگه نشستیم و گفتیم و خندیدیم و حرف زدیم .
بعد هم کیک آوردیم و عکس انداختیم و کادوها رو باز کرد.

مامان بابا اینا یه لباس به همسری دادند . البته مامان گفته بود خودتون برین بخرین و من حساب میکنم .من و همسری اگه یادتون باشه خودمون رفتیم و خریدیم . راستش نمیدونم به این لباس چی میگن! کت نیست، کاپشن هم نیست . یه حالت اسپورت داره که بین ایناست. البته یه تودوزی داره برای کلاهش که میشه کلاهش رو درآورد و لباس کاملا بهاره میشه.
من هم اول میخواستم لباس بدم اما بعد خوشم نیومد! یعنی راستش دیدم همسری خوشش نمیاد همه مون لباس بدیم! میگفت : حس بی خانمان ها بهم دست میده البته بهتر ! چون من هم دوست داشتم برای اولین تولد متاهلانه یه کادوی بهتر بدم بهش. ایشالا سالیان سال لباس های متنوع گیرش میاد ! پس بزار این اولین سال یه چیز دیگه باشه.

همسری و خانواده اش جزو اونایی هستند که معمولا هر چیزی که جدید میاد به بازار رو زودی میخرن. مثلا موقعی که کمتر کسی 206 داشت ، اونا 206 مشکی داشتند. یا مثلا وقتی تلویزیون LCD اومد به بازار اونا سریع خریدند. یا همسری موقعی که هیچکی دوربین دیجیتال نداشت اون داشته .. البته خوب هر چی دغدغه ی آدم میره بالاتر دیگه این حس اول داشتن هم یه جورایی از سر میافته.
یکی از اون اولین های همسری ،هارد اکسترنالش هست !

یعنی هاردش خداست هااا ... من که هر بار میبینم میخندم !! یه هارد گنددددده با آداپتور گنددددددده ! یعنی یه عالم وزنشه! (سرچ کردم اما نتونستم پیدا کنم عکسشو که نشونتون بدم عجب موجود خنده داریه این هارد به نسبت الانیا!).
به همین دلیل تصمیم گرفتم براش یه هارد اکسترنال از نوع امروزی! بخرم.
خودم سال پیش یه 500 گیگ گرفته بودم که قیمتش حول و حوش 80 تومن بود. چون خودم 500 داشتم دوست داشتم برای همسری یک ترا بگیرم. تا همین چند ماه پیش هم میدونستم قیمتش تا حدودای 150 تومنه. با همین هدف رفتم مرکز کامپیوترایران.
اما ازونجاییکه دلار گرون شده و کلا قیمت ها همه چیشون به این مورد بنده ، دیدم 500 که از 130 اینا شروع میشه و یک ترا قیمتش سر به فلک گذاشته و حدودا از 230 اینا به بالا. بعد از چرخ زدن و ازین مغازه و ازون مغازه پرسیدن دیگه فهمیدم که بودجه ام به یک ترا نمیخوره و چون مرغ یه پا داره عمرا بخوام 500 هم بخرم پس برم یه چیز بین اینا. بالاخره تو اون بازار متشنج که یهو یه مغازه با اون یکی حدود 20 تومن اختلاف قیمت داره اونم سر یه جنس واحد، یه هارد 750 گیگ یو اس بی 3 دار مارک WD خریدم ، شد 157 تومن! یه کیف هم براش گرفتم .
هارد رو گذاشتم تو کیفش و یه جعبه کادویی قشنگ گرفتم و گذاشتم تو جعبه.
همسری که خیلی خوشش اومد و همچنین بقیه.

چون همسری برای کارت سربازیش هم سور نداده بود، بعد از کیک خوردن ، من و همسری رفتیم کباب بگیریم برای شام . پایین تر از میدان کاج یه کبابی هست که کباب بناب داره. رفتیم ازونجا و کباب گرفتیم و زودی برگشتیم خونه. البته کباب بناب واقعی خشک تر ازین کبابی هست که اون میده اما چون ذائقه ی تهرانی ها به کباب کوبیده ی پرروغن عادت داره ، این کباب بناب هم customize طبع تهرانی ها شده و مابین کوبیده ی خودمون و بناب هست.
بعد از غذا خوردن هم دیگه نشستیم به حرف زدن و همسری هم طبق معمول با حرفاش راجع به سفرهای این ور اونورش کلی سر همه رو گرم کرد.
خداروشکر اینم از تولد همسری که به خوبی تموم شد .

چند تا عکس رو هم در ادامه مطلب میتونین ببینین :

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن 1390 ساعت 01:05 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

از خواب که بیدار شدم و یه کش و قوسی به بدن مبارک دادم، رفتم جلوی آینه . هرچی لبخند زدم و خودم رو کج و راست کردم اون قیافه ی شاداب و تودل برویی که از خودم سراغ داشتم رو پیدا نکردم ! بنابراین تصمیم گرفتم برم حموم . دیدین بعد از حموم همیشه یه چند درجه ای آدم قیافه اش تر و تازگی پیدا میکنه ؟ پس خواستم این کلک را اجرا نمایم.

بعد از حموم هم رفتم جلوی آینه به خیال اینکه الان دیگه همه چی خوبه! باز دیدم که نننننخیر... فایده ای نداره ! هنوز یه چیزی وجود داره که میزنه توی ذوقمان.

هر وقت که همچین اتفاقی میافته، یعنی میبینم  که قیافه ام دیگه اونی نیست که میخوام میفهمم وقت ، وقت آرایشگاه رفتنه!

یه ماه بیشتر بود که ابروهام رو دست نزده بودم . آخه میخواستم بالای ابروهام در بیاد و ابروهام رو بکشم بالاتر . حس میکردم ابروهام به چشمام نزدیک شده که دوست نداشتم . خوب خدایی باید از این نعمت در آمدن ابرو استفاده کرد دیگه. اونم منی که صبح ابرو برمیدارم شب نشده تیغ تیغ میزنه بیرون!!

دوستی داشتم که ابروهاش رو مجبور بود نااااازک کنه تا یه کم این ابرو از چشماش فاصله بگیره !

خلاصه وقت آرایشگاه گرفتم و عصری روانه شدم .
به خانمه گفتم که فقط ابروم رو برام مرتب کنه و نازک مازک نکنه. دستش درد نکنه . من که راضی بودم. کلا من از ابروی نازک خوشم نمیاد. با ابروی پهن به نظرم قیافه ام خیلی بهتر میشه و دخترونه تر ،و زیبایی خاص تری پیدا میکنه. همسری هم موافقه و دوست نداره من ابروهام رو نازک کنم ! البته واقعا خداروشکر که در این زمینه تفاهم داریم وگرنه همیشه یکیمون ناراضی میشد.

آخرِ ابروهام رو هم یه کمونکی داد که خوشمان آمد . در کل ابروی چپم رو بیشتر از سمت راستی دوست میدارم . اما خوب کنار هم زوج قابل قبولی رو ارائه میدند.
بعد از ابرو هم نوبت به بند رسید . دیدین وقتی میخوابین زیر دست بند زن چه حال خوبی داره ؟
انگاری پوست داره جون میگیره .
خون زیرش جریان پیدا میکنه و با هر صدای قرچی که میاد خوشحال میشین که آخیش از شر موها دارم خلاص میشم. وای که چی دارم میشم !

وقتی بند تموم شد خانمه یه نگاهی بهم انداخت و گفت که چقدر سفید شدی !
راست میگه بنده خدا! من کلا درطبقه پوست سفید هستم . اما این موهای روی صورتم وقتی رویش پیدا میکنه رنگ پوستم رو تیره میکنه. برای همین خیلی فرق است بین قبل بند انداختن و بعدش !

آخییییش... جلوی آینه که وایمیستم بازم از خودم خوشم میاد ! بازم لبخند میزنم به خودم و میگم شکر ... بازم از سفید سیاهی چهره ام لذت میبرم .

چیه ؟ خیلی خودشیفته ام ؟ نه بااباا ... انرژی مثبت دارم میدم به خودم !

دیدین این زنهایی رو که مدام غر میزنن اه چرا این ریختی ام ؟ چرا چاقم ؟ چرا فلانم ؟
من نه ... (البته همیشه یه گاهی وجود داره اما در کل نه)
عصری که همسری رو دیدم اینقدر توی آینه ماشین خودم رو نگاه کردم و قربون صدقه ی خودم رفتم که نگو! اونم خوشش میاد کلی و باعث میشه بیشتر نگام کنه ببینه چه خبره که من اینقدر جوگیر شدم !


پس همین الان شماهام پاشین برین جلو آینه و یه لبخند گنده بزنین و از ته دل بگین:
  آخ که چقدر خوشگلم! قربون خودم بشم من !


نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1390 ساعت 11:38 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

در کل میتونم بگم که مادر و پدر همسری خیلی آدمای خوبی هستند. ازون مادر و پدر هایی که پشت بچه شون رو به شدت میگیرند و خیلی مواظبشون هستند . ازونایی که عروس دوست هم هستند . هر چند روز یه بار زنگ میزنند و حال و احوالی میپرسند از من.
در کل آدم های بی آزاری هستند برای خونواده ی عروس. البته من هنوز هم مطمئنم هیچ خونواده ای بی آزارتر از خونواده ی من وجود نداره ! نگین مغرورم ها.. نه والا. میبینم که میگم. البته ازین به بعد ممکنه این اتفاق نیفته دیگه. چون بالاخره هر هایی یه هویی داره و متاسفانه باید زندگی رو بالا و پایین کنی ببینی کی باید از این پیله بچه ی خوب بودن و حاضر جوابی نبودن به دیگران در بیای. شاید قضیه همین جنگ اول به از صلح آخر باشه!

گفتم که همسری یه دوروزی رفته بود شمال. راستش یهو براش پیش اومد و من هم کار داشتم . علاقه ی خیلی زیادی هم به همراهیش نداشتم و البته مسافرت کردن ما نیاز به اجازه گرفتن داره که دیدم اصلا نمیارزه برای همچین مسافرتی بیفتم تو بحث اجازه و اینا . خودش دو روز بره برگرده.

فرهنگ دوران عقد خونواده ی ما و همسری خیلی فرق داره . برای نشون دادن فرقش همین بس که دخترخاله ی همسری در دوران عقد به سر میبره اما یه سال هم بیشتره که داره با شوهرش زیر یه سقف ، دوتایی در تهران زندگی میکنند و البته هنوز هم قراره عروسی بگیرن ها !! فکر نکنین ماسیده شده.  دیگه اینو گفتم که ته اش رو خودتون بخونین . حتی تا اونجایی فرقمون هست که مامانش اینا دوست داشتن واسه شب عقدمون یه اتاق تو هتل رزرو کنن که خداروشکر حتی نزاشتم کار به مطرح کردن این امر برسه!

خونواده ی من حالت سنتی تر دارند ، البته فقط در این موارد . وگرنه در کل خانواده ی اونا سنتی تر از ما هستند . از همونا که شب دیروقت نیاین خونه و همه چی بمونه واسه شب عروسی و مسافرت دونفره معنی نداره تو عقد و این حرفا. البته ما که زیرآبیمون رو رفتیم و مطمئنم اونا هم خبر دارند اما به روی خودشون نمیارن!
خدایی مسخره است دیگه. فکر کنین همسری یه خونه ی مبله داره اینجا بعد ما هیچ وقت نباید میرفتیم تو اون خونه، طبق قانون خانواده ی من! یعنی همیشه باید بیرون با هم باشیم!! مطمئنم خیلی ها آرزوشونه زمان عقد یه جای دونفری تنها داشته باشند و هی استرس این بیاد اون نیاد تو اتاق رو نداشته باشند. حالا کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره ، قرار بود بشه حکایت ما که گوش نکردیم !
اون اوایل وقتی بیرون بودم با همسری مامانم زنگ میزد میگفت کجایین؟ الان دیگه زنگ میزنه نمیپرسه کجایین! خودش میدونه حتما کجاییم ! ولی باور کنین هنوزم گاهی فکر میکنم اونا نمیدونن و برام این امر آخر خنده است !! حتی ارزش فکر کردن هم نداره .
حالا از کجا رسیدم کجا...

اینو میخواستم بگم که امروز پدر همسری زنگ زدند و بعد از احوال پرسی به من میگن: چرا همسری تنها رفته مسافرت و تو باهاش نرفتی و همسری رو زن دادیم که تنها نباشه ،پس عقد  چه فایده ای داره و چه فرقی کرده قبل و بعدش و اینا...
حالا این حرفا رو نه به صورت خشم ها بلکه به صورت دلسوزانه شاید هم کمی طعنه دار بیان نمودن. من هم وقتی که این حرفا میشه ازونجایی که شاید عروس خیلی ساده ای هستم ترجیح میدم که سکوت کنم تا اینکه یه تیکه به پسرشون بندازم که چرا به اون نمیگین بی زنش چرا میره مسافرت ! و به جاش سریع میگم ایشالا این کارا بعدا و موضوع رو عوض میکنم.

اما بعد از پدر همسری میرسه به مادرهمسری .. که با اینکه یکی از بهترین مادرشوهرها هستند اما ایشون هم تمام مدت فکر تنهایی پسرشون هستند و توقع دارند که بنده باید پیش ایشون میبودم!
متاسفانه پاتک همه این حرفا به سمت آقای داماد برمیگرده  و هر چی خواستم تو سفر بهش چیزی نگم نشد و بهش مسج دادم که دوست ندارم کسی برای این امور ما تعیین تکلیف بکنه. این موارد فقط به خودمون بستگی داره و اینکه من برم و نرم فقط باید فوقش به صورت حالا چی شد که نرفتی مطرح بشه ! وگرنه چرا و بازخواست نداریم. مگه من وظیفه دارم توضیح بدم بهشون ؟
که آقای همسر هم تایید نمودند و گفتند خوب میگفتی بهشون که این سفرم برای شناسایی بود و دو هفته دیگه تو هم میای. که بهش گفتم همین رو هم لزومی نمیبینم به کسی بگم ! شاید خواستم دوهفته دیگه هم نیام. تازه اینا که میدونن مدل عقد ما چه جوریه ؟ باز هر دفعه یه چیزی باید بگن ؟

به هر حال به نظرم از همین الان باید حد و حدودها معلوم بشه . من تو این موارد یه طرفه نیستم . حتی نمیپسندم خانواده خودم هم دخالت کنند اما خوب خانواده ی من معمولا لحن طعنه دار و نیش دار نداره حرفاشون و به کسی هم این حس القا نمیشه. البته کم کم بعد از حضور همسری یه چیزایی دیدم ازشون اما باز هم به پای خیلی های دیگه نمیرسن .
اگر هم الان دستوراتی میدن به هر حال بهشون حق میدم چون در دوران عقد حاکم ، خانواده عروس هست! اما بعد از ازدواج دیگه از این خبرها نیست.

البته شده که همسری هم گاهی غری بفرمایند در مورد خانواده من ، اما نه من و نه اون هیچ کدوم این حرفا رو به خانواده هامون سریع انتقال نمیدیم. بیشتر در نقش فقط سنگ صبور برای هم عمل میکنیم ! فکر نمیکنم مامان باباها خوششون بیاد که عروس و دامادشون انتقادی کرده باشند ازشون. پس به دلیل عدم انتقال حرفامون زیاد هم نباید منتظر تغییری از جانب رفتار مامان باباها باشیم! شاید تغییر رو فقط با بی خیالی بهتره ایجاد کنیم :)

پ.ن: ممنون از نظراتتون در مورد لباس عروس. بازم اگه کسی نظری بده استقبال میکنم.


نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1390 ساعت 07:40 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

باز شب اومد و یه عااااااااااالم حرف دنبالش.
حرفایی که صبح دیگه نیستن.
نمیدونم شب راستگوه یا دروغگو ؟ هر چی هست روز برعکسشه !
حرف زدم و حرف زدم ... اما آخرش که شد دیدم حرفام فقط مال خودم بود . از با شما حرف زدن رسیدم به با خودم حرف زدن.. با همسری حرف زدن.
حرفام باری رو از دوشم برداشت. دوباره نخوندمش .. یه بار نوشتمش و چالش کردم . واقعا الان بهترم ها !

پ.ن : ممنون از نظراتتون راجع به لباس عروس های قبلی. چندتا لباس دیگه هم در ادامه مطلب این دفعه میزارم که باز هم امیدوارم نظراتتون رو بشنوم . فعلا غیر از این مدل ها ، مدل دیگه ای به دلم ننشسته . تا ببینم آخرش چی میشه! اما حرفاتون واقعا کمکم میکنه. راستی قد من حدود 160 هست . گفتم که بدونین من هنوز نمیدونم اینایی که گذاشتم اصلا به قد من میخوره یا نه. آخرش بهم بگین از این 6 تا به نظرتون کدوم بهتر بود . تو یه عروسی ببینین کدوم رو میگین وای چه خوب بود !

راستی یه قول هم بهتون میدم . اینکه عکس از عروسیم میزارم حتما براتون. چون مطمئنا قیافه ام اونقدر عوض میشه که بدونم منو ببینین هم نمیشناسینم! البته چند ماه دیگه است .

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1390 ساعت 02:05 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1390 ساعت 01:05 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

همسری از فردا دو روز نیست . دلمان بس تنگ است ! دلمان برای یک هق هق جانانه تنگ است . تا به حال فقط دو بار پیش همسری گریه کرده ام ... نه ... سه بار .
 یک بار زمانی که فکر میکردم دارم از دستش میدهم و دو بار هم از سر دلتنگی و بی اعتنایی اش . شاید بعد از آن گریه ی اول بود که همسری فهمید چقدر دوستش دارم. بعد از این همه مدت به من گفت : حتی آن روز هم نگفتی که دوست داری زنم باشی. فقط نمیخواستی من رو از دست بدهی. راست میگفت. همسری تنها پسری بود که هیچ وقت فکر نکردم به روزی همسر بودنش تا .. ! و شاید همین بود راز دلباختگی واقعی من . و شاید همین بود که همسری رو هر روز دلباخته ترم میکرد. بی نیازیم از همسر او شدن .. نیازم به با او بودن .
 همسری گریه هایم را میشمارد . چقدر دوستم دارم الان بار چهارم میبود ... مثل همیشه سر بر شانه اش . از گریه هایم میترسد .. میدانم . خودم هم از گریه های خودم میترسم . خدا هم از گریه هایم میترسد . وقتی گریه میکنم همه چیز خوب میشود .. دنیا به راه من میرود . دلم گریه میخواهد ..


پ.ن : مست نکرده ام تا به حال .. اما دلم برای زمان مستی تنگ شده .
حس میکنم الان خانه ای میخواهم پر از شجریان ..
خانه ای پر از بوی پرتقال قلیان ...
خانه ای پر از بوی اشک ...
حس میکنم آغوش همسر میخواهم
باز هم رسیدم سر همان خانه ی اول ...
حس میکنم گریه میخواهم

الان پ.ن نوشت !: زنگ زده ام همسری .. با صدای بسیار آرامی میگوید خودم بهت زنگ میزنم. فکر کردم شاید تازه رسیدن و همه خوابیدن. بهش مسج دادم خوابین ؟ جواب داده : نه ... داریم گوزن میبینیم !
من اینجا و او در حال گوزن دیدن!
خداییش حسودی کردن نداره ؟

پ.ن بعدی نوشت : شیطونه میگه یه مسج بزنم بهش " دیگه دوستت ندارم! " همه سفر کوفتش بشه !!! ش. یه زهرای بدجنس دلتنگ اعصاب خرد هزار تا فکر و خیال داشته ی نامرد .

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن 1390 ساعت 11:57 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

دیروز از ظهر پیش همسری بودم و ناهار درست کردیم ( ماکارونی با یه مایه ابداعی و خوشمزه ! البته تنها نکته ابداعش اینه که با مواد مایه، کرانچیپس سیر و پنیر رو خرد کنین و تفت بدین! اینقدر خوشمزه میشه ) . بعد هم یه فیلم دیدیم و کلی زبان تقویت کردیم و به همسری خیلی از کلمات و اصطلاحات تو فیلم رو یاد دادم و بعد از فیلم هم ازش اونا رو پرسیدم و همه رو بلد بود!  ( زبان من خوبه و زبان همسری هم در حد کارش خوب اما خوب یه چند تا فیلم ببینه، کلی به زبان عامیانه اش اضافه میشه و استعدادش هم خوبه) . بعد هم با هم 7خاج بازی کردیم و البته من باختم و همسری هم کلی کل بنده رو خواباند! ولی میبرمش بعدا.. حالا میبینین

شب هم رفتیم چایخوری خونه یکی از دوستان که متاسفانه زیاد بهم خوش نگذشت . چون یه دوست دختر پسری اونجا بودن که زیادی با هم ور میرفتن و یه جوری معذب کرده بودن بقیه رو و همچنین یه آقا پسری اونجا بود که لباس مناسبی تنش نبود و من خوشم نیومد اصلا . راحتی یه چیزه ادب داشتن و آداب معاشرت بلد بودن یه چیز دیگه . کلا شاید یه ساعت نشستیم و زود پا شدیم .

فردا تولد همسریه . ولی متاسفانه فردا تهران نیست و تولدی هم نیست !
همسری تو یه گروه گردشگری عضو هست و قرار بود که توی بهمن گروه رو ببره شهرشون. اما خوب قضیه کنسل شده و جاش رو انگاری داده به رفتن به میانکاله! همسری هم برای اینکه گروه رو ببره فردا با یه گروه دیگه ای داره دو روز میره اونجا تا راه و چاه رو بلد بشه.
طفلک هوار تا کار داره اینم روش ! امیدوارم بهش خوش بگذره. ایشالا بعد از اومدنش تولد میگیرم براش.

پ.ن: دوست پسره از این مدل های در ظاهر جدیه که خیلی هم هوای دوست دخترش رو داره و قربون صدقه اش میره و اصلا هم نمیزاره که کسی چپ نگاه کنه و یا حرفی به دختره بزنه. مثلا حرف از خوشگلی شده بود که پسره گفت : تو اینقدر خوشگلی که نیاز به مقایسه با کسی نداری! بقیه پسرا یهو خندیدند و پسره هم بهشون یه "کوفت" محکمی گفت !
شاید اگه یکی باشه بگه خوش به حال دختره. اما من نگفتم . چون این جنس پسر رو خوب میشناسم. پسرهایی که در ظاهر فقط راه و رسم قربون صدقه رو بلدن اما پدر دختره رو درآورد واسه اینکه بزاره دختره سریالی رو که دوست داره و پسره دوست نداره رو ببینه . از الان عاقبت این دوستی رو میدونم !

نظرسنجی : خوب حالا یه نظر سنجی دارم . برین ادامه مطلب و نظراتتون رو در مورد اون سه عکس لباس عروسی که گذاشتم بگین.
هم از لحاظ رنگ و هم اینکه کدوم مدل رو میپسندین و رد میکنین و چرا . ممنونم از همکاری ،  پیش پیش!


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن 1390 ساعت 11:56 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

دیروز صبح یه 5 ساعتی تدریس داشتم. یعنی اینقدر از این شاگردایی که درساشون رو میزارن برای شب امتحان و پدر خودشون و من رو در میارن بدم میاد! بدم نمیاد ها... اما خسته میکنن آدم رو.

ساعت یک اینا بود که همسری زنگ زد گفت میخوایم با دوستا بریم برف بازی! میاد دنبالم . دستکش دارم یا نه؟ منم گفتم نه و گفت میره از خونه میاره برام.
دیگه یه ساعت بعد اومد دنبالم و ازون ور رفتیم دنبال دو تا از دوستها و بعد یه ماشین دیگه بچه ها به جمعمون پیوست و کلا هشت تایی شدیم .تو جمعمون یه زن و شوهر بودن که دو ماه پیش عروسی کرده بودن و من نتونسته بودم برم عروسیشون. دیگه دختره کلی از خاطره ی عروسیش و اتفاقاتش تعریف کرد برام .


با بچه ها رفتیم سد ماملو. یادم نمیاد کدوم بزرگراه هست که انتهاش میخوره به یه قسمت حفاظت شده و باید برای عبور ازش یا مجوز داشت یا اینکه تابلو باشی اومدی تفریح! دیگه مارو راه دادند... یعنی دیدن همچین سدی اونم شرق تهران دیدن داشت. مطمئنم خیلی ها اصلا نمیدونن این سد وجود داره . البته هوا سرد بود و حیف که نشد پایی به آب بزنیم.

البته قسمت اصلی و قشنگ تر سد پشتش بود که الان جاده ای که میره به اون سمت زیر آبه.  یعنی جاده یهو تموم میشد و میرفت زیر آب و یهو شاید 500 متر اون ور تر میدیدی که از زیر آب در میومد!!
دیدنش برای اولین بار مزه میداد اما خوب فصل اومدنش نبود اونم واسه ماهایی که هیچی وسیله نشستنی نیاورده بودیم که حداقل یه آتیشی راه بندازیم.

تصمیم گرفتیم بریم آش خوری. اما نشون به این نشون که سر راه یه مغازه هم پیدا نکردیم که آش داشته باشه! اکثرا تعطیل بودن .

تو ماشین ما من و همسری بودیم و اون یکی زوج . پسره فوق العاده خوش صحبت هست و سالها با همسری هم دانشگاهی بودند و مدت ها تو یه اتاق. کلی خاطره تعریف میکرد و اصلا مسیر رو نفهمیدم چه جوری گذشت. پسر ها خصوصیات باحالی دارند در گروهی بودنشون. یعنی عمرا این خصوصیات رو دخترا داشته باشن! البته در مدت زیاد . همین خصوصیات خاطرات جالبی براشون رقم زده بود و من عاشق شنیدنشون هستم.

تصمیم گرفتیم بریم پونک و اونجا آش بخوریم .   البته توی مغازه من که خیلی وقت بود هوس ماکارونی کرده بودم  و اونو گرفتم . ولی بچه ها بعضی هاشون آش دوغ گرفتن و کوفته و کشک بادمجون .
بعدش تصمیم بر این شد که بریم همه خونه همسری و شب نشینی....
اول که پسرا شلم بازی کردند و طبق معمول با سیگار فراوان! ما دخترا هم حرف زدیم و برای خودمون قلیونی بساط کردیم! وسط مجلس یهو خنده مون گرفت که کافیه الان یکی از این گشتی ها بیاد تو خونه و اون صحنه ی دودی که مواجه میشه باهاش و اینکه هیچ مدرکی دال بر نسبت داشتن ماها در دسترس نیست خوراکشه !


ساعت دیگه نه اینا بود که دو تا دیگه از دوستای همسری هم اومدند و بازی شلم به 1001 تغییر پیدا کرد و محل بازی هم به یکی از اتاقا تا جیغ و هوارهامون همسایه هارو اذیت نکنه.
بازی هم که طبق معمول خیلی حال داد و کلی خندیدیم و گاه گاهی هم یهو یه جییییییییغ بنفش از همه مون بلند میشد!

دیگه یازده بود که پا شدیم و پیش به سوی منازل !

پ.ن1: خداروشکر رابطه با همسری برگشته به اوضاع خوبش. دیروز خیلی با هم خوب بودیم و بهم توجه داشتیم.
اون مسایلی رو هم که میترسیدم که نکنه قول الکی بهش داده باشم و باز موجب دردسر بشه هیچ مسئله ای برام دیروز پیش نیاورد. شب میخواستم از همسری قول بگیرم که دیگه وسط دعوا حرف جدایی و اینا نزنه که خودش انگار میدونست من میخوام چه درخواستی بکنم و خودش معذرت خواست و گفت دیگه تکرار نمیشه! قربونش برم که میفهمه تو دلم چه خبره .

پ.ن2: اون دختره که عروسی کرده بود بهم گفت
به نظرش مهم ترین چیز تو خرید عروسی کفشه! چون اگه راحت نباشه پدرت در میاد و نمیتونی راحت برقصی! اونم وقتی قراره دوازده ساعت حداقل با اون کفش رو پا باشی. از لباسش کلی تعریف کرد که یک ونیم قیمتش بوده و با چهارصد تومن کرایه اش کرده و همه به به میگفتن. میگفت تو عروسی فقط به فکر خوشیت باش و اصلا به دور و برت کاری نداشته باش. چون همون چندساعت فقط یه بار تکرار میشه . حرف و حدیث بعد از عروسی چه خوب برگزار بشه یا بد ،همیشه هست. پس حداقل خوش باش اون چند ساعت رو. خداروشکر اینقدر عروسیشون بهشون خوش گذشته بوده و خاطره ی خوب داشتن که دلشون میخواست هر سال عروسی بگیرن! ایشالا من هم اینطوری شم

پ.ن3: یکی از پسر های مجرد جمع ترک بود . وسط مجلس مامانش زنگ زد و داشت با تلفن حرف میزد که یهو اون زوج روشون رو کردن به پسره و گفتن آخی ! الهی !!!! ما هم که نفهمیدیم چی شده که تعریف کردن برامون :
پسره حواسش نبوده که اون زوج تو جمع ما هم ترک هستند و میفهمن اون چی میگه . مثل اینکه پسره با یه حالت محزونی به مامانش گفته بوده : "همه اینجا دوتایی هستند و فقط من مجردم!" دلمون هوار تا براش سوخت ! ( دوست دختر خوب  واسه یه پسر فوق لیسانس و مهربون و سیگاری نیازمندیم ! پایه هاش خبر بدن !)

پ.ن4: راستی توجه داشتین  آخر هیچ جا برف بازی نکردیم !؟



نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن 1390 ساعت 01:31 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

امروز تولد مامانم بود.
همسری قبلا پول داده بود بهم که من برم برای مامان کادو بخرم . از پاساژ آسمان ونک یه بلوز مجلسی قشنگ براش خریدم. قرار بود که امروز ببینیم برنامه چی میشه و آیا همسری میتونه برای شب بیاد خونمون یا نه.
تا اینکه جریانات دیشب به وجود اومد...

اصلا نتونستم بخوابم درست حسابی دیشب رو.
فکر کنم هر یه ساعت یه بار بیدار میشدم و موبایلم رو نگاه میکردم که ببینم همسری مسج داده یا نه.
دیشب بعد از اون جریان بابا، بهش مسج دادم و گفتم که این دعواهامون الان به نظرم خیلی کوچیک میاد و معذرت خواستم.
صبح هم باز بهش مسج دادم تااینکه فکر کنم حوالی 8-9 بود که جواب داد .
هنوزم دلگیر...

راستش تجربه ی من تو دعوا نشون میده که کل کل کردن فایده نداره . یعنی فوقش میتونی فقط از اوایل دعوا برای گفتن بعضی چیزایی که هیچ وقت دلت نمیاد بگی استفاده کنی ! بعضی حرفایی که رو دلت مونده بود از سر مهربانی!! و حالا این مهربانی به این تبدیل میشه که اصلا بزار بگم بدونه !
البته این حرفا هیچ وقت بی حرمتی نباید باشه . فقط به نظرم گله گذاری از مسایل و رفتارهای خاص باید باشه .نباید حرفی باشه که بشه بهش حالت کلی داد.
مثلا بگیم اون روز فلان کار رو کردی اصلا خوشم نیومد ( حالا این حرف رو تا همین چند لحظه پیش هیچ وقت دلت نمیومد بهش بگی اما دوست داشتی یه جوری خودش میفهمید!) .اما هیچ وقت نباید گفت دوستت ندارم یا ازت بدم میاد و کاش نبودی و کاش جدا  بشم ازت و... اینا حرفاییه که میمونه رو دل.

منم دیشب حرفی از این مدل ها بهش نزدم . اونم نزد . اما خوب همش میگفت که اگه تو این موارد با هم نمیسازیم هنوزم وقت هست تا عروسی تا تصمیم بگیریم به هم میخوریم یا نه.
این حرفش خیلی برام سنگین بود . هیچ وقت فکر نمیکردم وسط دعوا همچین چیزی بگه.

خلاصه که صبح بازم باهاش حرف میزدم و بازم اون گله و من هم میدیدم اونم ناراحته خیلی و همه حرفاش رو قبول کردم .
بعد از ببخشید و اتمام گله گذاری بهش گفتم برو شهرتون تا آروم شی. گفت وقتی آروم میشم که ببینمت

بهش گفتم شب بیا تولد. گفت شب شاید مجبور بشه بره شهرش و گفتم پس ناهار بیا.
کیکی خرید و اومد و کادو رو به مامان دادیم.
بعد رفتیم رو تخت من تا با لپ تاپ ایمیلش رو چک کنه. وقتی نشستیم کنار هم بغلم کرد و بوسم کرد. راستش خیلی حالم خراب بود از دیشب. به این لمس و بغل و احساس توجهش به شدت نیاز داشتم اما این کارها مثل قرصی بود که لازم بود اما تا اثر کنه باید زمان میگذشت . همسری حدودا یه چهار ساعتی خونمون بود و میشه گفت از اون چهار ساعت شاید دو ساعت بیشترش به این گذشت که اون چهره ی ناراحت من بتونه باز بشه . دست خودم نبود . به روش میخندیدم اما خوب حرفاش که یادم میومد ...

خودش هم میدونست و نازکشی میکرد .  دیگه آخراش باز شاد و شنگول شده بودم. اما بهش گفتم که تا چند وقت به خاطر اون حرفاش نامرده! اونم معذرت خواست و گفت که تا آخر عمر با همیم .

وقتی همسری رفت راحت سه ساعتی خوابیدم ...

پ.ن1 : الان اوضاع ردیفه. اما من بیشتر از الان نگران بعدم . نگران حرفا و قولایی که بهش دادم . حرفایی که حس می کنم نمیتونم بهش عمل کنم و نمیتونستم هم وسط دعوا بگم نمیکنم این کارا رو ! باید آروم میشد .
موقع دعوا نمیشه حرف منطقی زد . باید به ساز طرف رقصید و بعدش موقع آرامش نشست و حرف زد . کاری که منم باید انجام بدم به زودی.

پ.ن2: تو کتاب های روانشناسی نوشته که مردها پیشگو نیستن! پس خانم عزیز.. لطفا هر چی میخوای رو مثل بچه ی آدم به شوهرت بگو . نه اینکه نگی و بعد بگی چرا این آدم نمیفهمه نیاز های من رو!
راستش این حرف رو قبول دارمو خیلی جاها هم به کار بردم. اما بااااابااا جان! هرچیزی یه حدی داره. مرد هم  باید بره اطلاعات خودش رو بالا ببره یا نه ؟ بره یه سرچ اینترنتی بکنه بزنه " زن ها چه کارهایی دوست دارن.. تو هر نوع رابطه ای  حالا احساسی باشه ، عاطفی باشه ، جنسی باشه ". اینطوری خودشون کلی اطلاعات به دست میارن و خانم ها هم کم و کسری هاشو بهشون میگن !
نه اینکه طرف بگه پس خود خانمم هر چی بخواد میاد بهم میگه. یعنی از سر خودش کلا باز کرد ! نه این خبر ها نیست. درخواست کردن هم خودش یه حدی داره. اصلا درخواست کار راحتی نیست که توقع دارن مردها همیشه خانم ها انجام بدن.
تازه همین مرد بعد از یه مدتی همین درخواست ها رو میزاره به پای غرغرو بودن و پرتوقع بودن زن !!
دیگه خودتون نتیجه بگیرین چی بود منظورم.

تشکر نوشت: ممنونم دوستای عزیزم. همین حرفای شماها کلی آرومم میکنه . دیگه زندگیه دیگه! قاطی پاطی میشه گاهی. گفتم که! یه روز خوشبختی ام یه روز بدبختی !



نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن 1390 ساعت 12:46 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

نمیدونم چی بگم
تعریف کردن یه ماجراهایی اصلا آسون نیست
بعضی روزا اندازه صدسال پیر میشم
داریم یه بچه بازی هایی در میاریم
شایدم بچه بازی نیست
فرقش رو نمیدونم
فقط میدونم له دارم میشم
حس زمان هایی رو دارم که با دوست پسره نه دلم میومد بمونم نه اینکه برم
اما آخرش میدونستم رفتن بهتره
یه حرفایی بینمون زده میشه که ...........
یه جوری حرف جدایی میزنه که باورم میشه
لجبازه
کاش میتونستم امشب رو تعریف کنم
جونش رو ندارم
ثنا.. باور کن من منت کشی میکنم اول. من دلم آرامش میخواد.یه خربازی هایی در میارم اما میگم ببخشید نمیبخشه. بلد نیستم از حقم دفاع کنم
بلد نیستم از خودم مایه بزارم. فکر نکن همه مردا وقتی زن ناز کنه میرن دنبالش. نه.. بعضی هاشون حرفایی میزنن که صدسال دلت ناز کردن نمیخواد
بجه ها ..فکر نمیکنین فرکانس دعواهای من و همسری زیاد شده
رسیدیم به یه دوره ی خوب یا بد؟
مردی که حرف جدایی میزنه از سر لج پاش وایمیسته؟
دیدین گفتم بالا پایین زندگی من یهوییه؟
یعنی میشه فردا بیام بنویسم همه چی درست شد؟
چه جوری درست کنم خودم رو؟
میفهمه این چندروزه خیلی گریه ام میندازه؟
ش یادته گفتی چشمام قشنگ تر میشه با گریه؟
دلم نمیخواد چشمام قشنگ بشه
دیگه دوستم نداره فکر میکنه داره
دیگه زندگیش نیستم
هیچ وقت بهش نگفتم چه بدبختی کشیدم که خانواده ام راضی شد نکنه تو دلش بمونه
جقدر گریه کردم
یعنی بازم حق با مامان باباها بود طبق معمول و بچه اشون اشتباه کرد ؟
بعد میخواد بیاد به اونا بگه با دخترتون مشکل دارم!
اگه برمیگشتم به سه ماه پیش بازم بله میگفتم؟
نکنه دارم اشتباه میکنم از خوشی هام مینویسم اینجا.....ممکنه چشم خورده باشم؟
چرا اینقدر زود پاپس کشید
تروخدا فردا بیام بنویسم همه چی خوبه
دعوای زن و شوهری با دعوای دوست دخترپسری فرق میکنه؟
بعد آشتی باز مثل اول میشن؟
لعنتی اگه منو میخوای چرا نمیگی
وقتی پر احساسم انگار برات مهم نیست
وقتی احساس ندارم میگی چرا
خوب لامصب یه نشونی بده بهم که بدونم کارام رو میبینی
وقتی که باتریم تموم میشه میخواد شارژ شم زوری
دارم به این نتیجه میرسم زندگی منم عین 99درصد  آدمای دیگست
هرچی خواستم نزارم اونجوری بشه نشد
خواستم یه درصد خوشبخت تر باشم
دخترا
دارم اینارو واسه شماها مینویسم
بخونین و ببینین که چه باید بکنین با زندگیتون
از زندگی واقعی ماها عبرت بگیرین
حالا نه اینکه خودم اینهمه زندگی نامه خوندم و عبرت گرفتم!
هاها
بیخیال
عبرت نگیرین
داستان زندگی ها ماجراهاشون عین همه اما انگار هیچ وقت قرار نیست خوندن یکیش موجب اتفاق نیفتادن بعدی باشه
هنوز دلم خالی نشده
کاش مینوشتم چمه
کاش میتونستم
اگه فردا اومدم گفتم خوشبختم باور کنین!
چون موقعی که خوشبختم واقعیه
موقعی که بدبختم هم واقعیه
هیچ کدوم تاثیر نداره رو اون یکی
اسم وبلاگم رو باید عوض کنم
بشه
یه روز خوشبختی یه روز بدبختی
خوبه؟
یعنی اگه امشب پیشش بودم الان این پست به پست خوشبختی تغییر میکرد؟
احتمالش زیاده
فکر کنم زن و شوهرها نصف با هم بودنشون رو مدیون ارامش شب ان
وقتی که مجبوری اروم باشی و بچسبی بهش
با خودم میگم همه این حرفارو همینچا یه دیلیت کنم راحت!
اما نه
بزار باشه
کسی خبر داره مهره چشم زخم برای وبلاگ هست یا نه؟
دارم همش رو میندازم تقصیر اینجا!
هاها
اسپند دود کنین وقتی میخونین اینجارو
قاطی کردم نه؟
شاید خدا از دستم عصبانی شده وسط نماز بوسش نکردم!
خدا ازم عصبانی ای؟
شاید دوستم داری اینکارا رو میکنی
باور میکنی وسط همهه ی این ناراحتی ها دارم فکر میکنم داری مجبورم میکنی خوب باشم؟
داری نجاتم میدی؟
شاید راه دیگه ای نداشتی که من خر بفهمم این کارم غلطه
ثانیه گفتا
ثانیه پیغمبر وبلاگته نه؟
میشه دوستم داشته باشی؟
قول دادم بهش دیدی که
نخوام هم مجبورم عمل کنم
دیگه نمیتونم مثل قبل شاد باشم
به خدا آبروی هر چی با حجابه میبرم ها
از من گفتن

بابا یهو از خواب پرید
ترسیدم
یهو حس کردم چقدر کوته فکرانه است این حرفا
کافیه یه اتفاق بد واقعی بیفته تا همه ی جریان امروز به چشمم مسخره بیاد
که همین الان اومد
یه تار موی بابام کم شه میمیرم
همین الان بهش مسج میدم و میگم دعوامون در مقابل خیلی بدبختی ها خوشبختیه
بچه ها
خوشبختیم به فردا شب نکشید
همین امشب خوشبخت شدم
خدایا شکرت
بازم تو
حوصله ی اسم گذاشتن واسه این پست رو نداشتم
میخواستم.... باشه
اما الان دیگه اسم داره

نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 01:32 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

دیشب یه مطلبی آپ کردم . تا همین صبح هم بود . بعد برداشتمش. دلم پر بود از یه چیزایی و بعد گریه کردم و نوشتم .
اما صبح طبق معمول ،بعد از خواب، حالم خوب شد ! بهترین قرص مسکن خوابه !  برای همین حس کردم نزارم نقطه ضعف از خودم نشون شماها بدم .
یا شایدم یه سری از حرفا رو فکر کردم ندونین بهتره .
گاهی نمیتونم به اندازه ای که میخوام اینجا صادق باشم .
چقدر از حرفامو بزنم . چقدر نزنم ... زندگی من گاهی خیلی بالا و پایینش سریعه. صبح ناراحتم زیاد و شب خوشحال یا برعکس! بگذریم...

امروز یکی از ناراحت کننده ترین روزها رو با همسری گذروندم. صبح رفتم تدریس و همسری اومد دنبالم . کلا یکم ژولیده و داغون بود. از همون اول گیر داد به ترافیک و حرص خوردن. ( راستش قبلاها یکی از نکات مثبت همسری حرص نخوردنش از ترافیک بود!! الان دیگه اعصاب نداره انگار...) . بعد از ترافیک هم گیر میده به تهران ! حالا من هیچی نمیگم!

یکی از مشکلات من و همسری وقتایی به وجود میاد که میاد خونمون. جلوی والدینم، مخصوصا بابا، حتی وقتی مارو نگاه نمیکنه، معذبه انگار. یعنی وقتی پیشش میشینم  حس خواهر برادری بهم دست میده!
هیچ وقت هم نمیتونم سر این موضوع بهش غر نزنم . تو ماشین هم همین بحث شد . به من میگه مگه مامان بابای تو به هم میچسبن تو خونه که تو توقع داری من جلوی اونا بچسبم و بوست کنم و..؟ مگه بابات یه بار تذکر نداد بهم ؟( بابای من یه بار اون اوایل که هنوز همسری جا نیفتاده بود تو خونه مون و رفت و آمدهامون هنوز جانیفتاده بود برای خانواده ام ، یه چند تا مورد رو خصوصی به همسری گفته بوده و مثل اینکه یکیش هم رعایت کردن این مسایل بوده! الان ولی خوب خیلی فرق کرده اوضاع ) .بهش میگم اولا اونا 30 ساله ازدواج کردن! ما سه ماهه عقد !! در ثانی مگه من میگم بوسم کن و فلان ( که البته اینا رو هم اشکال نمیدونم!) من میگم اینقدر داداشی نباش باهام. دیگه سر همین حرفا بحثمون شده و میگه اصلا دیگه نمیام خونتون! منم به شدت متنفرم از این حرف و گفتم منم دیگه اگه زنگ زدم به مامان بابات ! با خودم فکر کردم شاید اگه این حرف رو بزنم بدیش رو درک کنه. با سکوت که تا حالا درست نشده !

باهاش راجع به خونه ی خیلی شیک شاگردم حرف میزدم . میگه توش نارنجی که نداشتن ؟( من رنگ نارنجی رو دوست دارم واسه دکوراسیون! مسخره ام کرد نه؟!)
یعنی امروز تو ماشین هر چی من گفتم یه چیزی پروند بهم . واقعا دوست نداشتم باهاش برم خونه . حوصله ی دوتایی بودن رو نداشتم .
دیگه رسیدیم خونه و حس حرف زدن نبود. بهم گفت میخواد کشک بادمجون درست کنه. کنار هم درست کردیم و فقط در حد اینو بگیر ..اونکارو بکن.. با هم حرف زدیم .
خوشمزه شد . غذا رو خوردیم و رفتیم تو اتاق که با صدف ( میشناسینش که!) وصل شیم اینترنت ، البته از طریقبلوتوث موبایل. تاحالا نکرده بودیم اینکارو. نتیجه اینکه سرعت در حد دایل آپ یا کمتر!!!

اصلا با هم راحت نبودیم . هیچ وقت اینطوری نشده بودیم. بالاخره یا اون منت میکشید یا من . اما این بار دوتاییمون بی حوصله بودیم . رفت بخوابه . حالا چشای من از خواب مدام میرفت رو هم ! اما مگه میرفتم پیشش؟ صدام کرد گفت بیا اینجا بخواب. با اکراه رفتم . ولی مگه خوابم میبرد . مگه میشد با اون حس و حال خوابید ؟ با اون فاز منفی بینمون...
خلاصه که باز من کوتاه اومدم و رفتم تو بغلش. بغلم کرد اما یه جورایی هم اصلا تحویل نمیگرفت. هرکاری کردم تحویل نگرفت که نگرفت!
بعد هم پا شد و گفت که بریم چایی بخوریم و بعدش بریم آتلیه ( مرحله نهایی انتخاب عکس!! ما هم داریم شاخ غول میشکونیم با این آتلیه رفتنمون!). رفت تو پذیرایی و من تو اتاق خیره به صدف ! یعنی میدونستم امروز اگه اینطوری جدا بشیم گند میخوره به روزم و روز بعدش و ... کلا من هم که بی ظرفیت تو این جور ناراحتی ها! صدا کرد واسه چایی. بعد چند دقیقه پاشدم رفتم دیدم داره نماز میخونه . خیلی موقع ها وسط نماز بوسش میکنم! البته خودش این موضوع رو شروع کرد ها !! من اوایل میخواستم اینکارو بکنم دلم نمیومد. خودش یه بار وسط نمازش یه وشگونی ازم گرفت که مردم از خنده از دست این کارش !! دیگه ازون به بعد نمیزارم با خدا جون تنها باشه تو نماز !
 
اما اینبار چاییم رو برداشتم و اومدم تو اتاق... دپرس ها! بعد چند دقیقه اومد تو اتاق. یهو حس کردم کلا یه جوری شده. دست انداخت گردنم و بوسم کرد. بهش میگم یهو چی شد؟ میگه تو هر چی میخوای میگی بعد من تا یه چیزی میگم بهت برمیخوره! راستش این ازون جمله هاست که بهتره دفاعی نکنم چون به نظرم به نتیجه نمیرسه.
سکوت کردم. بازم بوسید و ... دیگه آشتی کردیم !


واقعا از دعوا میترسم . خداییش شاید یه ضعفی که دارم، تو دعوا و ناراحتیهای اینطوریه. یهو دپرس میشم . اصلا اهل دعوا نیستم و به شدت بدم میاد از کل کل های اینطوری. اما گاهی میره رو مخ ( یاشاید هم میرم!) همیشه هم که نمیشه عاقلانه عمل کرد وسط دعوا و بخوای همه چی رو سروسامون بدی. گاهی هم کلا لجباز میشیم دوتامون !
بعد برگشت از آتلیه بهش میگم نامردی نکن موقع دعوا ! من که یه شوهر بیشتر ندارم ! باهام قهر نکن .
دوستم داره، میدونم

دوستش دارم شدید. یه مرد بزرگ و نانازی!

خدا نوشت : ممنونم ازت خدا . یعنی یه شب گذشت ازون گریه ها و چه زود کارم رو راه انداختی


نوشته شده در جمعه 30 دی 1390 ساعت 02:13 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

همسری میگه حواسمون باشه به اون خدایی که بالا سرمونه.
هیچیه این دنیا دست ما نیست.
همه اش به یه مو بنده ...
راست میگه .

گاهی کم با خدا حرف میزنم . خدا ترسناک نیست. خدا کسی نیست که نشسته باشه اون بالا و همش در حال مچ گیری بنده هاش باشه. خدا کسیه که دوست داره بنده اش یادش باشه که اون هست و پررو نشه . همین . یادش باشه اون هست و حق آدمای دیگه رو نخوره. یادش باشه اون هست و گاهی یه لبخندی بزنه بهش و بگه خدا چاکریم!

خدا هم دل داره . مارو هم خیلی دوست داره . هر وقت کارمون گیر میکنه تقصیر خودمونه. چون یادمون رفته یکم با خدا درد و دل کنیم. خدا هم میره سراغ اونایی که بیشتر باهاش درد و دل میکنند . بعد کار ما گره میخوره .

همین الان به خدا بگیم : خدا ممنونتم . خیرتو جاری کن تو زندگیمون . فردا صبح که بلند میشیم میخوام بدونی که دوستت داشتم .

خدا دوستت دارم . باور کن .

نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1390 ساعت 11:30 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1390 ساعت 01:33 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

یادمه قبلا ها همیشه به خودم میگفتم میخوام دختر مادرشوهرم باشم نه عروسش.
میخوام اینقدر باهاش خوب باشم که همه جا بگه این دخترمه !
چند سالی که گذشت فهمیدم که نه . عروس بودن جایگاه خودش رو داره. هیچ وقت هیچ کسی نمیتونه جای دختر و پسر آدم رو بگیره و حتی خود عروس هم دوست نداره جای دختر طرف باشه. عروس احترام و منزلت و نوع رفتار خاص خودش رو داره که دختر نداره .. یه عروس شاید هیچ وقت نخواد دختر مادر شوهرش باشه.

تو دوران دوستی با همسری ، بهش میگفتم دوست دارم دوست همدیگه باشیم بعد ازدواج. دوست دارم دوست دخترت باشم همیشه. دوست ندارم زنت باشم .

راستش اون زمان فکر میکردم که دوست دختر طرف بودن خیلی جالبتره ، باحالتره . یه جورایی زن کسی بودن حس "بی حالی" رو بهم القا میکرد . حس اینکه مردا از این وضع فراری ان ! از زنشون ممکنه فراری باشن اما از دوست دخترشون نه. فکر میکردم مرد تا مجبور بشه عهده دار مسئولیت همیشگی یه نفر بشه شاید زده بشه ازین کار. از تغییرهایی که ممکن بود در رابطه مون ایجاد بشه و اون صمیمیت رو ازمون بگیره میترسیدم.

وقتی عقد کردیم هم این تفکرات رو تا چند وقتی با خودم داشتم.
تو دوران دوست دختری نمیفهمیدم که یه چیزایی وجود نداره . اما وقتی زنش شدم کمبود اون موارد رو حس کردم . وقتی باهام فقط مثل دوست دخترش رفتار میکرد دیدم که این نوع رفتار اون کمالی نبود که توقع داشتم از ازدواج.

یه نوع حس مسئولیت خاص و یه تکیه بودن خاص توی همسر بودن وجود داره. یه جور مال همدیگه بودن .. یه توجه خاص تر . این حس هنگام دوستی به این صورت نبود.
سر همین مسئله بود که تصمیم گرفتم برای همدیگه زن و شوهر باشیم.

راستش الان به نظرم رابطه ی همسری کامل ترین رابطه ی بین دو نفر میتونه باشه. این رابطه تکامل رابطه ی دوست بودنه.
توی این رابطه همه چی وجود داره :

هر وقت بخوای احساس هست.. هر وقت بخوای شهوت هست... هر وقت بخوای قربون صدقه هست... هر وقت بخوای خشم هست ... هروقت بخوای اشتباه هست ... هر وقت بخوای مسئولیت هست... هر وقت بخوای دوستی هست.. حتی هر وقت بخوای تنهایی هم هست .

از همه مهم تر اینکه پشتت گرمه که کسی رو داری که در همه حال کنارته . پختگی خاصی در این رابطه وجود داره که هیچ وقت تو دوستی نیست. حتی اگه هزارسال هم با کسی دوست باشیم تا زمانی که خانواده های دو طرف جزء ثابتی از روابط نشن ، یه سری از رفتارهای دو طرف هیچ وقت آشکار نمیشه،حالا ممکنه خصوصیتی خوب باشه یا بد .

راستش الان دوست دارم همیشه یه همسر باشم .

نوشته شده در یکشنبه 25 دی 1390 ساعت 12:53 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

امروز ظهر همسری اومد دنبالم و رفتیم خونه . ناهار کباب تابه ای درست کردیم .

حدودای 5 اینا بود که همسری زنگ زد به دوستش . دوستش و دوست دخترش بیرون تازه داشتن ناهار میخوردن! بهشون گفتیم میریم دنبالشون . ایستگاه مترو میرداماد قرار گذاشتیم و رفتیم اونا رو سوار کردیم . یکی دیگه از دوستا رو هم قرار گذاشتیم جای دیگه و سوار کردیم. بعد رفتیم  میلک شیک خوردیم و همه برگشتیم خونه ی همسری.

همسری به یکی دیگه از دوستاش هم زنگ زد و اونم اومد .
حرف زدیم و سربه سر هم گذاشتیم کلی. آقایون که کلا خوراکشون بازی شلم هست . اما چون 4 نفره است من و دوست دختره اعتراض کردیم . قرار شد یه بازی ای کنیم که همه توش هستند . چهار دست ورق داشتیم که همه اش توی اون بازی کاربرد داشت. اسم بازی رو یادم نیست اما دوساعت سرش بودیم تا یه دورش تموم بشه!
خوبی بازی اینه که هیجان الکی میدیم و بد و بیراه های بامزه به هم میندازیم و کلا تخلیه انرژی جوانانه است!

از ما شیش نفر فقط من و همسری سیگاری نبودیم. حالا بقیه همه سیگار میکشن اونم امشب فقط از نوع بهمن!! نمیدونم چه جوری تحمل میکنند دایم کشیدنش رو. یعنی الان که اومدم خونه همه ی لباسام بوی سیگار گرفته. بدم نمیاد که گاهی کس دیگه ای سیگار بکشه. بوش رو دوست دارم تا حدودی. همسری که در جو بازی بود و همه سیگار میکشیدند اجازه گرفت ازم تا اونم یه نخ بکشه. همسری سیگاری نیست ، گاهی اونم در جو دوستانش ممکنه یه نخ بکشه. منم بهش گفتم مسئله ای نیست. کلا با انجام این نوع کارها مخالف نیستم البته اگه عادت همیشگی نباشه و یا کاری از ریشه مشکل دار .

راستش اولین بار بود که داشتم میدیدم سیگار میکشه. خودش بهم گفته بود . اما شنیدن کجا و دیدن کجا. باورتون نمیشه که وقتی سیگار رو روشن کرد و اولین پک رو زد دلم یهو فروریخت. حس کردم حتی لرزم گرفت. نمیدونم چرا . از چی ترسیدم نمیدونم. از چی بدم اومد نمیدونم. راستش شاید از عادت این کار ترسیدم .

دوستاش که کلی اذیتش کردن که تو و سیگار ؟ از کی سیگاری شدی که جلوی خانمت هم میکشی ؟ تازه اجازه هم میگیری! حالا دوستاش که سالهاست با همسری دوستن بهتر از همه میدونن اون چه مدلیه و این حرفا رو برای اذیت کردن من میزدند.

دیگه ساعت 10 شده بود و بعد بازی چایی خوردیم و زدیم بیرون و همسری منو رسوند خونه.

بهش مسج زدم  و گفتم که چه حسی امروز بهم دست داد. گفت خوشحال باش که نمیتونم سیگار رو تحمل کنم. همون رو هم به زور تا آخرش کشیدم.
راستش باید بگم خیلی خوشحالم !

پ.ن1: بعد بازی که داشتیم درباره اش حرف میزدیم دوست دختره بهم میگه با حرفای توی بازی نشون دادی طاقت سختی زندگی رو نداری!
راستش سر بازی اون همش قربون صدقه ی دوست پسرش میرفت اما من نه. من اتفاقا اصلا دوست نداشتم زن شوهرم باشم! دوست داشتم یه بازیکن باشم. کلی هم همه رو اذیت کردم و شیطونی. نمیدونم چرا متوجه نشد که اینا واسه جو دادن به بازی بوده. شایدم حرفش شوخی بود و من متوجه نشدم. حتی با همسری هم کل مینداختم . همسری بهم مسج داد که توی بازی زنم نبودی. دوست دخترم بودی! بهش گفتم دوست داشتی اینو؟ گفت آره. اما به شرطی که دیگران فکر بد نکنن. پرسیدم دیگران چه فکر بدی ممکنه بکنن؟ چیکار بکنم که فکر بد نکنن؟ هواتو داشته باشم؟ قربون صدقه ات برم؟ چی؟
گفت نه. همینطوری خوب بود. فقط زیاد جوگیر نشو تو بازی . بچه ها دنبال سوژه میگردنا! منم گفتم چشم


پ.ن2: موبایل دوست دختره امروز کار نمیکرد. شماره دوست پسره رو از همسری گرفتم و بهش مسج دادم و از هردوشون بابت امشب تشکر کردم و گفتم که حرفای سر بازی رو هم جدی نگیرن.
دیدین وقتی مسج میگیرین تا قبل از باز کردن مسج یه خطش فقط معلومه رو صفحه؟
برام مسج جوابی اومد که قبل از باز کردنش این دو کلمه معلوم بود : سلام عزیزم ...
یهو دلم ریخت.
در عرض چند ثانیه با خودم گفتم چرا بهم عزیزم گفت؟ حتما منظوری نداشته. بیخود دارم فکر میکنم. بی جنبه ام ها! اما اصلا ازون بعید بود. این همه حرف دیگه، چرا این کلمه؟ اون که این مدلی نبود . خوشم نیومد راستش...
مسج رو باز کردم و خوندم .. فقط آخرین کلمه مسج بود که یهو دنیام رو عوض کرد : اسم دوست دختره !
پسره موبایل رو داده بود به دوست دختره و اون جواب داده بود بهم.
خوشحال شدم راستش.خیلی. دوست ندارم هیچی جز یه دوست برای پسرها باشم. دوستای مذکری دارم که بهم عزیزم هم میگن، اما هرکی جای خودش. با اینها دوست ندارم عزیزم مزیزمی بشه حرفامون.همون زهرای خالی رو بیشتر میپسندم.

نوشته شده در شنبه 24 دی 1390 ساعت 11:55 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

و امشب ..
سکوت اتاق تو را فریاد میزند.
گوشهایم سنگین شده اند .
سکوت را نمیشنوند.

نت ها میرقصند ..
رقص تانگو ..
دست به دست هم داده اند
و میخوانند:
                              بُوَد مرا در دلِ شب تار آرزوی دیدار ...


نوشته شده در شنبه 24 دی 1390 ساعت 01:44 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

امروز صبح خواب بودم که همسری زنگ زد و گفت که بیام دنبالت ؟ منم راستش یکم زیادی خواب بودم و از طرفی هم نمیدونم چرا میل به بیرون رفتن نداشتم ! همسری که حس کرد خوابم هنوز گفت بخواب . وقتی قطع کردیم دیدم نمیتونم تنبلی کنم و همسری رو نبینم . چون من عاشق دیدنشم !
بهش زنگ زدم و گفتم بیا . بلند شدم و آبی به سر و صورتم زدم و لباس پوشیدم . حالا این صبح که به شما میگم زیادم صبح نیستا! حدودا یازده ایناست.

کلا من اصلا نمیتونم قهر کنم . یعنی راستش به قهر اعتقادی ندارم. میشه که از یه چیزی دلخور بشم و یه نازی بکنم و حرف نزنم .. اما خوب فوق فووووووووقش ده دقیقه ! ( قابل توجه دوست خوبم گلی خانم که میگه بزار چنننننننننننند روز بگذره !! ) تازه اینم در صورتیه که همسری پیشم نباشه . وگرنه که من اصلا طاقت قهر و این کارا رو ندارم . دیشب هم چون دم خوابیدن حرفمون شده بود و اونم پیشم نبود یه شب طول کشید وگرنه اونم قهر نبود یه جورایی . بیشتر حال ندارم بود .

تو ماشین که دیدمش نگاهم میکرد و میخندید. کلا وقتی تحویلش نگیرم از نظر اون خنده دار میشم ! وقتی هم که میخنده من هم خنده ام میگیره و کلا آشتی زود اتفاق میافته . گفت بریم خونه ؟
گفتم نه . بریم برات لباس بخرم ( تولدش حدود دو هفته دیگه است و من میخواستم براش یه کاپشن یا کت تک و اینا بخرم ). گفت حال ندارم! منم گفتم دیگه وقت نداریم اگه امروز نریم. تو هم که در طول هفته سرکاری و خسته .بااین حرفا راضی شد . گفت بریم پاساژ پلاسکو. من که تا حالا در حد یکی دو بار اونجا رفته بودم قبلا .
ماشین رو گذاشتیم تو پارکینگ حقانی و با مترو رفتیم ایستگاه سعدی .

البته قبل خرید از بس گشنمون بود ،رفتیم کافه نادری تا ناهار بخوریم .
کافه نادری جای باحالیه . چون فقط حس نوستالژی اونه که زنده اش نگه داشته ! . یعنی کجا رو میشه پیدا کرد که صندلی های چوبی و میزهای رنگ و رو رفته داشته باشه و به قول همسری برای استخدام پیشخدمت آگهی بدن : فقط بالای 60 سال !! و هنوز هم این همه مشتری داشته باشه.

البته غذای محبوب اونجا استیک هاشه که معروفه. اونم استیکی که با همون ظرف پختش در حال جلز و ولز سرو میشه . البته ازونجایی که باز هم هر دو گشنه بودیم علاوه بر استیک، غذای محبوب همسری یعنی ماهی قزل آلا هم سفارش دادیم و یه کاسه سوپ. جالب اینجاست که قیمت غذاها نسبت به یک سال گذشته اصلا تغییری نکرده بود که به نظرم عجایب هشتگانه بود !

پیشخدمت ما هم یکی از اون سه تفنگدار همیشگی کافه بود . یکی از همون پیرمردهای ااونجا...
میرفت و میومد و مدام چیزی نمیخواین میکرد و ما هم لبخند میزدیم و شوخی میکردیم باهاش.

بعد غذا هم رفتیم خرید و با سلیقه سخت همسری و نظر به اینکه به عقیده من اونجا جنسای تاپ زیاد نداشت ، بالاخره یه کاپشن و یک نیمچه کاپشن و دو تا پیرهن برای همسری خریدیم.

همسری اکثر اوقات تیپ های مردونه میزنه. یعنی شلوارپارچه ای و پیراهن و کفش مردونه . البته خیلی بهش میاد اما خوب بالاخره خودم اسپورتش میکنم!! فکر کنین فقط یه دونه شلوارجین داره که اون رو هم فقط برای کوه و دشت و دمن میپوشه.
ماموریت بعدی خرید شلوار جین و کفش اسپورته! من میتونم !!! 


شب هم منو رسوند خونه و با خونواده رفتیم خونه داداشی. وسایل خونه رو تقریبا چیده بودن .
تو یه خونه ی بزرگتر تازه وسایل و مبلمانشون رو اومده بود . تو خونه قبلیشون همه چی چفت هم بود . خونه قبلی فکر کنم حدود 60 متر بود و این یکی 130 متری هست. موندم این همه وسیله تو اون خونه قبلا چه جوری جا میشد!
قربونش برم هستی جونم هم که یه دلبری ای امشب کرد که نگو. رفته تو چهار ماه و اینقدر دلبر شده. خدا به دادمون برسه در ماه های آینده!

پ.ن1: غذا رو که تو کافه خوردیم نوبت رسید به صورت حساب... جناب پیشخدمت رو صدا کردیم و اومد سر میز و بهش گفتیم چقدر میشه. اونم یه فاکتور از جیبش درآورد و بدون اینکه بزاره ما ببینیم گفت 40 تومن! به نظرم یکم زیاد اومد اما راستش حساب کتاب نکرده بودم قبلش که بدونم چقدر میشه با حق سرویس. همسری هم مبلغ رو درآورد و داد بهش. به همسری گفتم به نظرت زیاد نشد ؟ حساب کردم دیدم غذای ما 30 تومن میشه ،مگه چقدر حق سرویس هست ؟
اون آقا رو صدا زدم و گفتم میشه فاکتورمون رو ببینم ؟ دیدم اومد و با یه حالت دستپاچگی فاکتور رو از بین فاکتورهای دیگه جدا کرد و داد دستمون. غذامون شده بود 31 تومن که با حق سرویس شده بود 35 تومن! اون هم هنوز به یه حالت دستپاچگی، شاید هم خجالت، بالای سرمون وایساده بود. من و همسری نگاهی به هم انداختیم و فاکتور رو برگردوندیم بهش و گفتیم ممنون و پاشدیم .

ببینین اوضاع جامعه چه جوری شده که آدما برای پول درآوردن به هر کاری اقدام میکنن. اگه به خود ما بود یه 2 تومن بهش انعام میدادیم. اما اون خودش 5 تومن کنارگذاشته بود! اونم با این روش.  بااینکه کارش درست نبود و دستپاچگی از سر و روش میبارید ، اما بنده خدا سنی داشت به هرحال. یه جورایی دلمون نیومد ضایعش کنیم. فقط تجربه مون شد که دفعه دیگه فاکتور رو بگیریم اول !

پ.ن2: امروز که رفتیم کافه نادری یاد یه خاطره افتادم. میدونین که اونجا مقر نویسنده ها و شاعرها بوده قبلا، کسی مثل صادق هدایت.
یکی از دوستای همسری تعریف میکرد که دوست مونث خیلیییییییییییییییی ساده ای داشت. دختری که انگار هیچی به گوشش نخورده تاحالا. یه بار دوست همسری و اون دختر با چند نفر دیگه میرن کافه نادری. دختره هم مثل بقیه میشینه رو صندلی. بهش میگن : میدونستی که اینجا جای صادق هدایت بوده ؟ دختره هم هول میشه و میگه : وای ببخشید. نمیدونستم. الان پا میشم تا نیومده !


( از سادگی این دختر همینو بگم که یه روز از همسرش میپرسه با کیا امروز بیرون بودی ؟ همسرش میگه : با استالین و هیتلر ! دختره میگه : دوستای جدیدتن ؟!
)

پ.ن3: یه ادکلن خوشبوی مردونه بهم معرفی میکنین ؟ ازونا که وقتی کسی از کنار آدم رد بشه ناخودآگاه نفس عمیق میکشی !
راستش چند وقت پیش یه پسری تو تاکسی نشسته بود کنارم که بوی ادکلنش محشر بود. یعنی گاهی الکی سمت پنجره ی اون رو نگاه میکردم تا بیشتر بوی ادکلنش بره تو مشامم. خیلی دلم میخواست ازش بپرسم اسمش چیه اما انگاری پسره هم یه جورایی فهمیده بود تو کف شم گفتم نکنه بیخودی توهم برش داره یه چیزی بعدش بگه که حالم رو بگیره . کاش میپرسیدم ولی !

نوشته شده در جمعه 23 دی 1390 ساعت 12:36 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

دلم سنگینه خیلی.
بازم کار خرابی کردم.
یکی نیست بگه نمیشه تو عقایدت رو برای خودت نگه داری؟
زوریه بگی ؟
خوب نیستم..... بخوابم خوب میشم شاید
.
همسری میگه فردا بیام دنبالت بریم آشتی. اما راستش حال آشتی ندارم .


نوشته شده در پنجشنبه 22 دی 1390 ساعت 12:52 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی 1390 ساعت 11:19 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

یه دفتر نتم تموم شد .
دو تا دستگاه رو توی اون دفتر یاد گرفتم ... ماهور و شور.
حالا از امروز رفتیم سر دشتی ...

فکر کنم تازه ازین به بعد بتونم عشق کنم با " صبا " . میتونم صبا رو اونجوری بنوازم که گریه ام رو در بیاره . گریه ی ساز گریه ی خاصیه ... اشک میریزی و لبخند به لب داری ..

اولین آهنگ " گلنار" .. دانلود کنین در
اینجا با صدای داریوش رفیعی.
ورژن جدیدش هم با صدای شهرام ملک زاده در
اینجا.

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی 1390 ساعت 07:39 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

اخرین مطالب
اولین تولد متاهلانه ی جناب همسر ! (عکسدار)
کاملا زنانه! (آرایشگاه)
ماجراهای عروس و خانواده شوهر
لباس عروس2
واسه خودم (درد و دل)
شبانه ...
لباس عروس
سد ماملو و شب نشینی
دعوا تمام !
خوشبختم
قهر و آشتی
شبانه
واسه خودم
من یک همسر هستم
سیگار

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 17 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...